تبلیغات
سرزمین سرگرمی هـای پونی - سلاااااااااااااام

سلاااااااااااااام

جمعه 19 شهریور 1395 11:05 ب.ظ

نویسنده: پـــیـنکیـــ پــایــ... ^.^
وای سلام
بچه ها ببخشید یه هفته آپ نکردم
چون رفته بودم مسافرت 
یه مسافررت عااالی !
وای خدا خییییلی مسافرت قشنگی بود 
باحال ترین مسافرت توی عمرم بود 
خب بذارید بگم کلیییییییییییی حرف واسه گفتن دارم 
پس برید ادامه

خب من یه روز دوتا دایی هام اومدن خونه با بچه هاشون شب کلی بازی و خرابکاری کردیم
بعدش فردا صبح مسافرت شروع شد
اینا میخواستن برن منم گفتم برم باهاشون 
وسایلمو جمع کردم با مامانم خدا فظی کردمو سوار ماشین شدیم 
بعد میخواستیم بریم رشت 
یه آهنگ داد
اومدم اومدم اومدم از رشت اومدم 
با سطل درندش اومدم و از این چرتو پرتا :|
بعدش هوا ابری شد و بارون گرفت اما شدید نبود نم نم بود 
بعدش پیاده شدیم و یکم عکس گرفتیم و دوباره راه افتادیم 
بعد مدتی به یه فروشگاه خیلی بزرگ رسیدیم 
خیلی بزرگ و شگفت انگیز بود 
قبل از اینکه وارد بشیم یه دختره بود کیف اکواستریا گرلز رو داشت 
خیلی خوشگل بود:(
گفتم حـــــرومت بشه الهی آمین !
بعدش از پله های فروشگاه که میرفتی بالا سقفش گلکسی بود !
خیلی خوشگل بود وارد شدیم 
بعدش یه حوض خیـــــــــــــلی بزرگو دیدیم که رقص آبو انجام میداد !!!!!!!!
تقریبا مث این بود 
Afficher l'image d'origine

بعدش طبقه های زیادی داشت 
ما بالا رفتیم 
بعدش از توی ویترین یه فروشگاه کوچیک عروسکای پونی رو دیدم 
همشون بودن همشووووون 
اپل بلوم هم بود 
قیمت کردم 35000 ت بود 
نخریدم :( 
بعدش رفتیم جلوتر نوتلا دیدم !
یعالمه شیشه ی نوتلا توی یک مغازه بود !
من سفارش دادم شیر بستنی نوتلا 
بقیه هم کاپ کیک نوتلا 
خیییییییییییییلی خوشمزه بود 
برا من خیلی دراز بود :|
عکس 
نوتلای من اینشکلی بود 
بعدش خوردیمو رفتیم بیرون 
شبش رسیدیم به یک ویلا 
وبلاش خیلی خوشگل بود 
زرگ هم بود ولی ......
تنها مشگلش این بود که خیلی کثیف بود 
آدمای بی نذاکت اونجا زدن ببخشید ببخشید ریدن به اونجا 
تمام وسایلاش جیشی بود 
رخت خوابا بوی جیش میداد 
روی زمین خیلی کثیف بود
توی ظرفشویی یه قاشق گذاشته بودن معلوم نیست روش چی بودد یعالمه مورچه دورش بودن 
اصن یه وضعی بود 
ولی ویلاش خوشگل بود
جلوی ویلا یه اسب بود همیشه اسبه اونجا بود 
یه کوچه ی خیلی کوتاه رو از در خونه اگه طی میکردی میرسیدی به دریا!!!!!!
خیلی دریا بهمون نزدیک بود 
راحت میرفتیمو میومدیم 
حالا ما رفتیم دریا 
دریا پر از صدف بود 
یعااااااااااااااالمه صدف جمع کردم یعالمه 
یه تپه باور کنین یه تپه صدف جمع کردم 
بعدش رسیدیم به قایق موتوری !!
یه قایق کوچیک بود که یه چیز پلاستیکی دایره ای شکلو حمل میکرد
ینی به اون دایره یه نخ وسل و نخ به کشتی هه 
من سوار شدم و با دختر دایی هام و آبجیمو داییم 
بعدش خیلی وحشتناک بود 
همش موج میومد این بالا و پایین میرفت اصن یه وضعی 
بعد یه مرده با شلوارک صورتی و تیشرت صورتی و عسنک آفتابی سوار قایق موتوری شد 
ما آروم بودیم که یکهو موتورو روشن کردما رفتیییییییم!
خیییییلی تند بود 
منم تاحالا تجربه نکرده بودم جییییییییییییییییییییییغ !!!
منو دختر دایی هام و آبجیم جیییییییییغ میزدیم 
وسط دریا با اون  سرعت ! 
موج میومد ما بالا و پایین میشدیم 
تمام آب های شور دریا میخورد توئ سر و صورتمون 
دهنمونم تا گاراژ باز بود همه ی آب شور های دریا رفت تو حلقم :|
دسته هاش رو گرفته بودیم ولی با این حال با سرعت قایق و موج های دریا به بالا پرت میشدیم !
ولی نمیفتادیم تو دریا 
هممون جیییییییییییییییییییییییییغ !
بجز داییم دایییم منو گرفته بود میگفت هیچی ترس نداره 
همینطوری داشت میگفت منم که خیلی جیغ زده بودم میگفتم وایسا 
نامرد وایسا
یهویی از دهنم در رفت گففتم به اون دیوث بگو وایسه !!!!!!
یهویی همه غش کردن از خنده داییم رفت به عقب غش کرد  از خنده 
منم ادامه میدادم 
آب اومد رومو
شلوارم خیس خیس شد اصن شلوار چیه ؟! سر تا پام خیس شد
هوا هم ابری بود
دیدم اوضاع ضایس گفتم اگه اشکم در بیاد شاید وایسته 
شروع کردم گریه میکنمااااا
آخر هم الکی زدم خودمو به گریه الکی هااااا !
بعد دو سه دور خلمشنگی هامون مرتیکه وایستاد منم گفتم پدرسوخته !
نامرد 
آشغااااااااال 
بعدش من پیاده شدم و دوتا پسر دایی هام سوار شدن دوبهاره رفت ایندفعه سرعتش بیشتر بود !
همشون جیییییییییییغ !
شال آبجیم و دختر دایی بزرگم افتاد (در اومد)
بعدش آبجیم خودشو انداجت رو شلوار دختر دایی بزرگم 
پسر دایی بزرگم هم اون لباس نارنجی که تنشون میکنن 
اونو گرفت که آبجیم نیوفته تو دریا
اصن یه وضعی 
خیلی اونجا ضایع بود
بعدش رفتن جت اسکی 
آبجیم رفت تداییم راننده یود اینا هم تکی پشت (منظورم اینه تک نفری بود )آبجیم پشتش نشسته بود داییم گفت عینکتو بگیر نیوفته آبجیم گفت باشه در آورد جییییییییغ !  :|
و بعدش من با دختر دایی که از خودم کوچیک تر بود تو دریا شروع کردیم به بازی 
بعدش من گفتم وای من دستشویی دارم خخخخخخخخ
اونم گفت همینجا جیش کن 
من :| 
بعدش راه افتادیمو همه رفتیم ویلا 
هممون صف بستیم بریم حموم 
همه رفتن بجز من :)
چون وقتی نفر آر داشت میرفت من خوابم گرفت بعدش بیدار شدم دیدن شام آوردن 
گفتم ولش بابا 
شام خوردم 
شب شد باهم رفتیم فست فودی عطاویچ 
اونجا وای فای داشت تا رسیدیم رمزو کشیدیم کل حجمشونو خوردیم
آبجیم یعالمه کلیپ و بازی گذاشت واسه دانلود 
بغیه هم که خدا میدونه ..
بعدش داییم یه مسابقه ساعت 11 شب لب دریا برنامه ریزی کرد که جایزش 200,000تومن بود 
بازیش اینطوری بود که میرفتی شب شب لب دریا 
دوتا گروه بودن که یه فیلم خنده دار  رو اجرا میکردن و زن دایی ها هم که دوتا بودن حیات ژولی بودن که رای میدادن 
اولین اجرا مال گروه اول بود 
دختر دایی کوچیکم یه بیسکوییت دستش بود و میگفت :وای !عجب بیسکوییتی خریدم !چقدر خوشگلهههههه
و همینطور نازش میکرد که یهو یه مرده (پسر دایی که یک سال از خودم بزرگتره)دوید و بیسکوییت رو از دست خانومه (دختر داییم)دزدید و فرار کرد
بعدش داییم در نقش پدر دزد بود و با تفنگ به دنبال پسر کرد و مث هندیا گفت آه پسرم !بایست !بایستت!وگرنه شلیک خواهم کرد !!
همینطوری ادامه داشت دختره جیغ و ناله میکرد 
تا اینکه پدر دزد به پسرش شلیک میکنه 
پسرش روی زمین می افته 
و ناله میکنه و بیسکوییت از توی دستش میوفته 
پدر پسرو توی آوشش میکشه و میکه آآه پسرم !چرا به این روز افتاده ای ؟!
-آآآآآآآآآآآه پدر تو نمیدانم چطوری بودی و اینجور چیزا
- میدونم . من پدر خوبی در حق تو نبوده ام و پسرش میمیره و بعدش هندی میشه ینی هندی بوده 
بعدش شروع میکنه بهخوندن آهنگ هندی و گریه میکنه بعد خانومه میدوه و پدر امیدوار میشه و ناگهان دختره بیسکوییتو برمیداره و میدوه خیییییلی خنده دار بود
اجرای دوم مال گروه ما بود دایی دیگم معلم بود من و پسر دایی بزرگم و آبجیمو دختر دایی بزرگم بازی میکردیم
معلم وارد میشه 
همه میگن بر پاااااااااا 
بعد میشینیم
بعد معلم میگه -خب بچه ها فارسیتونو در بیارین 
-نیااوردیم 
- خاک ور سرشما شیه (ینی خاک تو سرتون )
-ور چزه ؟ (ینی برای چی ؟)
خندیدم
-تو ور چزه مخندی ؟ (تو واس چی میخندی)
و من الکی نگاه خلمشنگانه کردم 
همه خندیدن 
-خب بچه ها شعرتون رو حفظ کردین ؟
-بلههههه
- بخون 
من گفتم نیازار موری که دانه میخورد که دانه نمیخورد و غلط میکند 
-خاک ور سرتو شیه تو بخون
-بیازار موری که عسل میخورد
-خااااااااک 
-نیازار موری که بقشو بلد نیستم !
-بلد نیستم 
- نچ نچ نچ ینی حتی یه شعرم بلد نیستین ؟
من -بله بلدم 
گفت بیا ببینم چیکارمیکنی
من رفتم وایتادم گفتم :دوست دارم دیشدو دیشوتمنهتبتوووو خبهتااتووووو 
بعدش هی غر میدادم عقب جلو بعدش یه دستمو شبیه مار میکردم میاووردم جای شونم یکی  دیگه رو جای پاهم میگردم دور خودم میچرخیدم عین منگولا 
بعدش گفت -بسههه بسه بشین 
نقر بعدی بلد نبود نشست 
نفر بعدی پسردایی بزرگم بود که انگلیسی میخوند و دستاشو بالا و پیین میاور نمیرقصید دستاش مشت بود کنار هم آروم تکون میداد و بدنشو تکون میداد و انگلیسی میخوند 
-برشین برشین تو بیا
آبجیم اومد گفت :سکوت قلبتو بشکنو برگرد!
بعدش دیشدوم دیشدومی  کرد 
- ورشین ورشیییییین (بشین بشین )
و بعدش نمایش تموم شد 
نمایش  سوم مال گروه اول بود 
یه مرده (داییم )در میزنه خدمتکاره که پسر دایی کوچیکم بود درو باز میکنه میگه سلام بفرمایید 
- با خانوم دکتر کار داشتم 
-حتما بذارید صداش کنم 
-باشه
- خانوم دکتر ؟
-بله ؟
-آقایی کارتون دارن 
- بگید بیاد تو 
-حتما 
بعدش داییم میاد تو و میگه سلام
خانوم دکتر که دختر داییم بود گفت بله 
-میشه بگین  تا  کی وقت دارم ؟
- تحملش رو دارید ؟
- بله دارم 
- خب ... شما فقط 2روز دیگه وقت دارید 
- اما .. اما من کلی کارو گناه کردم چطوری جبران کنم 
-متاسفم 
-باشه و با ناراحتی رفت بیرون 
روی زین نشستو شروع به دعا کرد (بعد دو روز)
-خدایا 1 خداوند توالنا
داشت حرف میزد من دیدم خیلی اوضاعش خیته شروع کردم آروم به خوندن آهنگ غمگین 
اون همینطوری میگفت که یکهو افتاد رو زمین و بعدش بلند شد 
-عه ! من که هنوز زنده ام !
اه اون گفت 2روز بیشتر نیستم
زنیکه ی نامرد
و دوباره در زد 
- بله ؟
- به اون زنیکه بگو بیاد 
- ببخشید؟
خفه شو بگو بیاد 
- چشم
-آهای زنیکه !
مگه نگفتی 2روز بیشتر زنده نیستم ؟
پس چرا..
- من گفتم دوز روز بیشتر وقت ندارید که پول هایی که قرار بود بدید رو بدین بهم !
-ای .. ای کصافط 
وو تموم شد
نمایش چهارم مال ما بود که خیلی مسخره بود نگم بهتره 
نمایش پنجم خیلی کوتاه و خنده دار بود 
پسر داییم شال دختر داییمو پوشیده بود خیلی ضایع با داییم و دختر داییم نقش یه خانواده ی زابلی رو داشتن 
- تره اینهمه جا بردم اینهمه خوشگذروندیم
-کع چی ؟
- هنوز یه کار بلد نیسی خاک ور سر تو شیه !
- مه کاری بلد نیو مخواهی ور تو بگوزو ؟ (من کاری بلد نیستم میخوای برات بگوزم ؟)
اینجاش همه غش کردیم 
بعدش اون گروه برنده شدن
روز بعدش رفیم شعر بازی من رفتمبا فامیل سوار چرخو فلک شدم خیییییلی بلند بود ارتفاعش
ظرفیت4نفر بود 6نفر سوار شدن - _ -
وای سه دور بود تموم شهرو میتونستی ببینی 
همه کیف کردن جز من :|
چون دستم رو میله نگه داشتم و به هیچ جا نگاه نمیکردم چون میترسیدم عین خنگا :|
بعدش یه چیزی یه میله ی خیلی کلفت خست که یه دایره ی بزرگ بهش وسله مردم روش میشینن این عقب و جلو میره میخواد پرتت کنه پایین !
خواهرم با دختر داییم که هم اندازه و سنش بود سوار شدن با پسر داییم که از اونا کوچیک تره و 12سالشه 
گفتن ورود بچه های زیر 14سال ممنوع
آبجیم بهش گفت ولی قبول نکرد
سوار شد وقتی فهمید چه اشتباهی کرده و نمیتونه پیاده شه و این خیلی ارتفاع داره 
جیغ زد میکشمت !!!
میکشمت جیغ

روز بعدش رفتیم رشت و بازارش
روز بعدش رفتیم بندر انزلی 
رفتم دیدم عروسک توای و رری تو ویترین بود 
توای رو خریدم
یه جا پر بود از عروسکای پونی 
حتی انسانی هم داشت!
اندازه بند انگشت عاااااااالی و خیلی ناز بودن 
6000 ت بود
ولی فروشندش ببخشید خدایا توبه خیلی احمق بود خیلی بد حرف میزد میگفت بری برگردی بهت نمیدم
آشغال عوضی 
بعدش نخریدم حیف بود دارم گریه میکنم اه 
حتی نتونستم یدونه بخرم 
بعدش یه روز روز آخر بود که شبش نزدیکای اذان صبح بود
صدای تلق تلق بتری ی نوشابه رو از تویبیرون شنیدم خیلی ترسیدم 
دلم لرزید به پنجره نگاه کردم اسمون نارنجی بود 
مردم 
یکهو گفتم بگیرم بخوابم یهو دیدم صدا بیشتر و بیشتر شد و بارون گرفت بارون خیلی خیلی شدید بود 
یک لحظه زن داییم بیدار شد گفت بگیر بخواب بچه
 نمیدونست من دارم سکته میکنم 
بعدش رفت نماز خندو لب پنجره ی اتاقحال استاد و به بیرون نگاه کرد 
منم رفتم دیدم کل شهرو اب گرفته 
تقریبا 5متر آب اومده بود (ارتفاع آب 5متر بود )
همینطوری داشت میبارید که زن داییم متوجه ترس من شد 
داییم هم تو تبلتش رو مبل دراز کشیده و بیدار بود 
زن داییم گفت بیا پیش دایی بخواب  
منم رفتم 
بعدش داییم تلوزیون روشن کرد منم میلرزیدم با آروم شدن بارون منم آروم شدم 
بعدش گرسنم شد و رفتم ز توی یخچال یه چیزی بردارم 
بعدش اشتباهی خامه رو به جای پنیر برداشتم با نون گذاشتم دهنم 
تا خوردم اوق زدم
- اه حالم بهم خورد چی بود مگه بولع 
دیدم خامه رو به جای پنیر برداشتم - _ - 
روز بعدش میخواستیم برگردیم خونه 
هوا ابری و دلنشین بود ظهر رفتیم یه رستوران و بعدش رفتیم فروشگاه و هیچی نخریدیم :|
وبا ماشین راه افتادیم وسطای راه که عصر شده بود یه حصیر پهن کردیمو 10دقیقه روش خرتو پرت خوردیم  فقط 10دقیق :|
بعدش سوار شدیم از اون موقع تا ساعت 9شب من دستشوییم داشت !!!!!!!!!!
و نرفتم
شب که شد به گلستان رسیدم و تو کردکوی اوضاع ناقص بود 
ینی به قول مامانم شکم اسمون پاره شد از بس بارون اومد 
ما تو راه بودیم به گلستان رسیدیم بارون گرفت شدیییییییییییییییییییییییید!!!!!
انگار مه بود هیچی نمیتونستی ببینی
منم دستشوییی داشتم شدید به خودم میپیچیدم 
هرچی هم میگفتم جا پمپ بنزین یه دو دقیقه ویسا داییم گوش نمیکرد 
یهو از بالای یه پل یه لجن که بزرگ بود افتاد رو شیشه ی ماشین
توی ماشین+دختر دایی بزرگم و همه بجز من خیس شدن 
بعدش به دستشویی رسیدیم
من پیاده شدم یه پلاستیک رو سرم گذاشتم با زن داییم 
همین که پیاده شدیم کلمون خیس شد 
بعدش رسیدیم کردکوی و به سر کوچمون که رسیدیم مامان و بابام زیر چتر منتظرمون بودن آخی !
بعدش یه جوجه رو با خودششون آوردن تو خونه تموم بدنش خیس شده بود طفلکی 
میدونید چرا ؟
چون مامان و بابام صدا شنیدن اومدن تو خیابون منتظر ما بعدش یه ماشین که توش جوجه بوده درش باز شده تموم جوجه هاش افتادن رو زمین له شدن و مردن 
و فقط همون جوجه از بینشون نجات پیدا کرد
مامان وبابام نجاتش دادن 
اخی خدایا 
روز بعدش با خرگوشم دوست شدن 
خرگوشم هی لیسش میزد هی لیسش میزد دوستش داشت 
یهو میخواسته جوجه رو ببره که باهاش بازی کنه پاش رو گرفت با دندونش منم دیدم سریع گرفتمش گفتم ولش کن احمق بیشعور ولش کننننن
اونم ول کرد و رفت یهو دیدم یه پوسته  از پای جوجع کنده شده و روی زمین افتاده من به دختر دایی کوچیکم گفتم این چرا اینطوره نگاکردم دیدم یا خداااااااا
پاش یه زخم گنده شده 
همش هم خون میومد 
و بعدشزمخشو پانسمان کردیم هنوز خوب نشده 
خب اینم از مسافرتم 
قشنگ1هفته نبودم :|
بای 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 شهریور 1395 11:16 ب.ظ



]