تبلیغات
سرزمین سرگرمی هـای پونی - قسمت دوم ظاهر یا باطل

قسمت دوم ظاهر یا باطل

پنجشنبه 1 مهر 1395 12:05 ب.ظ

نویسنده: پـــیـنکیـــ پــایــ... ^.^
برید ادامه مطلببببب
خب رینبو توی زندون داشت گریه میکردو فریاد میزد تا یاد یه چیزی افتاد 
یاد دوستاش 
اون نصبت به دوستاش وفادار بود اما اونا اخبارو که شنیدن بدون هیچ خبری اونو از خونشون بیرون کردن چطور دیگه میشد با این دوستا زندگی کرد ؟!
اون دوباره زد زیر گریه اینقدر گریه کرد که وقتی چشاشو باز کرد همه جارو تار میدید خیلی ترسید یه پلک زد دوباره همه چیز درست شد . دوباره به این فکر میکرد که دوستاش چطور تونستن اینکارو باهاش بکنن . اون موقع رینبو کاملا از دوستاش متنفر شده بود و کم کم قلبش سیاه شد و دیگه دوستاش رو دوست حساب نمیکرد :icondiscordeddashplz:
بد شده بود و به فکر فرار بود به طرز عجیبی از زندان فرار کرد و با لبخند شیطانی به راهش ادامه داد :iconrainbowgrinchplz:
جای توالایتشون ...
- ام توالایت :iconpinkiedoesnotwantplz:
-بله چیه :icontwilightorlyplz:
-ام میشه یخورده با هم حرف بزنیم ؟:iconnervouspinkieplz:
-اووووففففف نه :icontwilightorlyplz:
-چرا ؟!:iconpinkiepiethinkplz:
یهو توای درو باز کرد و گفت :چرا شما نمیخواین بفهمین ؟! رینبو یه قاتله یه قاتل و خودش میدونه و به ما هیییچ ربطی نداره 
- اما توالایت من مطمعن نیستم که رینبو باشه 
-از کجا معلوم ؟!
- آخه رینبو قلب مهربونی داره و همیشه با ماست و نجاتمون میده من نسبت به این که اون قاتل باشه شک دارم 
-وااااااااای ولم کنید من نمیدونم هرچی فکر میکنید به ربطی نداره رینبو یه قاتل بیشتر نیست هرچییم که باما بوده دیگه نیست نیست نییییییست و دررره بست 
جای رینبو
تا به خونش رسید وقتی کاملا فهمید که جاش امنه شروع کرد به نقشه کشیدن 
-خب خب خب 
حالا من کاملا بد شدم و میخوام کاری کنم که انتقاممو از اونا بگیرم 
هربار گیر افتادن من نجاتشون دادم توی هر اتفاقی من باهاشون بودم ولی قدرمو ندونستن و تنهام گذشتن و حالا وقت انتقامه 

خیلی کوتاه بود ببخشید 
و یه حا سوتیه گنده ای دادم امیدوارم ببخشید نظرم به اون تیکه عوض شد



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 مرداد 1396 02:03 ق.ظ



]